|
روی دیوار خانه ای اینجا حک شده : امدم..........بودی............
خسته ام از این همه شبیه انسان از ادمایی که عشقشون قیمت داره اقا اقا ببخشید عشق شما چند ؟ نه خانوم نمیارزی خسته ام از شبیه ادمهایی که به سایه خودشونم خیانت می کنن ادمهای بیخود ومتاسفانه از خود توی دنیایی شهوت پرستان زندگی یعنی اگر می خوای نفس بکشی باید دم دست باشی توی بازار مکاره ای که به راه افتاده مردا می دونن خریدارن زن ها می دونن فروشنده ان توی این کثافت جایی دوست داشتن باید سوء استفاده کرد جای انسانیت باید خریت کرد جای غیرت باید نامردی کرد اگه دهنتو باز کنی یک نفر می گه برو بابا عقبی اینجا همه مونو با متاع ظاهر می خرن جمع کن کاسه عقلو شعورو کوفتو زهر مار و ....... چیه تنده نه؟ تا نسوزیم نمی فهمیم می مونیم سرمون مثل کبک میکنیم زیر برف می زاریم دنیای ادمک ها پر بشه از خفت راهکار ؟ ای داد بی داد
سرد بود انگشتان یخ بسته ام میان دستان تو اتش گرفت وشب به بلندای خود رسید ویلدا شد اغاز یک گرمای طولانی وقتی تو امدی با بغلی از یاس و شب بو یلدا شد ان شب که تمام بی خوابی های مرا بلعید و یلدای من ان شبی بود که زندگی میان دستان من و تو تقسیم شد شب بر یلداییان طولانی
در سالنامه دیدار من با تو نقشی از بهترین خاطرات حک شده از روز اشنای ،اشنایی تا این زمان که اسم تو عادت شده بهترین مرجان سالدوست ،دوستیمان پر واژه ،پر عشق سالدوست ،دوستیمان از مهربانی پر
ان شب ان شب که گفتی دیوانه منی یادت هست من خندیدم ؟ تو گریستی تو گریختی تو رفتی من گریستم من دیوانه تر شدم من از دیوانگی از تو گریختم من از دیوانگی در خود فرو رفتم وبعد دیوانه مردن شدم تو نیامدی اما مرگ امد لبهای منتظر مرا بوسید من هنوز دیوانه ام وتو هنوز نیامدی و.............................نمی ایی ؟
با خودم می گویم این روزها جای تو خالی تر از همیشه است و در ایینه تصویر یک لبخند از خالی نبودنت متروک و میان دستان یخ بسته ام گرم حضور تو عجب بی روح نمی ایی ؟
«یکشنبه سرد» در تراس با صدای تقه ای بازمی شود و دو ،سه تا از ورق های سفید از زیر بغلم سرمی خورد وروی کاشی های خاک گرفته تراس پخش می شود لیوان چایی را روی میز چوبی یادگار اقام می گذارم و بقیه کاغذها رو که هنوز زیر بغلم باقی مانده است را هم. صدای باز شدن در طبقه بالا حواسم را به خود جلب می کند دست به سینه می نشینم به اسمان زل می زنم گاهی پر از لکه های سفید است و امروز همان روز بود ژاکت بافتنی کار دست مش زری را می کشم تا کوتاه وکوچک شدنش با قسمت های کش امده جبران بشود اما دوباره مثل فنر از جا می پرد و من را از گرمای تارهای بهم بافته شده محروم می کنه روی کاغذ سفید می نویسم هانیه دوباره می نویسم هانیه این چندمین کاغذ سفیدی است که از هفته گذشته که مهدوی افلیج دختر بی نوایش را با صدای بلند فراخواند تا لگن زیر پایش بگذارد به این اسم مطهر شده است «دو شنبه بارانی » بوی نم باران مشامم را نوازش می داد امروز با ناشرم قرار داشتم اما نرفتم وبعد تلفن انقدر زنگ خورد که از حال رفت از ظهر خانه پر از بوی نم بود و .........بوی گلخانه کوچک هانیه از لای درز پنجره هل می داد تا داخل شود وپنجره خودش خسته شد و باز شد تا بوی گل و نم بارون و خاک خیس خورده خودش داخل بیاید توی تشک ابری پاهام و جمع می کنم تا سرمای پایین تشک هر بار تنم را نلرزاند لاحاف مخمل جیگری خدابیامرز اقام رو انقدر بالا می کشم که به جای بوی نم بارون و خاک خیس خورده بوی اقام توی حلقم فرو برود «سه شنبه گرسنه» هنوز بارون میاید قوطی کنسرو لوبیا توی یخچال گاهی من را صدا می زند با خودم می گویم تا حالا ندیدم کسی انقدر واسه اینکه زودتر خورده شود تقلی کنه البته چرا اقام خدابیامرز همیشه برای اینکه خوراک مور و مار بشه تقلی می کرد گوش تیز می کنم تا صدای راه رفتن هانیه روی سقف تمام خلوتم را پر کند صدای معده گرسنه رد پای هانیه را میان حجم وسیعی از کرشدن گوشهایم وقت گرسنگی گم می کند اقام می گفت وقت گرسنگی عاشقی نکن و مش زری گفته بود ای بمیری که حرفات همیشه فقط مال گوش مردم و تو که عقلت به این اراجیف پر چرا خودت یادت رفت و عاشقی کردی و ما شدیم مثل سگ خیابون گردی چشم به دست یک مشت روشنفکر خر فهم که اونم دست نوشته های تورو قابل نمی دونند اقام غیز نمی کرد اب دوغ تریت می کرد و هیچگاه ته کاسه را سر نمی کشید ماهیتابه پر از دونه های قرمز لوبیا رو روی میز یادگار اقام می ذارم هنوز رد پای دوات و جوهر سیاه روی میز خودنمایی می کنه مش زری روزای اخر تهدید کرد رد اقات و پاک کنی نفرینت می کنم و من رد اقام و پاک که نکردم هیچ پام و جا پاش گذاشتم و این شد که اولین رد اقام یعنی اون خونه رو فروختم تا خرج نداریم کنم به غیر از این قوطی کبریت چهل و چند متری این قوطی کنسرو اخرین باقی مونده اولین رد اقام بود که روی اجاق داغ کردم امروز و فردا می خورم «چهارشنبه کج و کوله » قاسمی همسایه طبقه پایین صبح زود زن و دو تا پسر کوچیکش و به قصد کشت زدو رفت من چند دقیقه توی راه پله ها منتظر موندم سرک کشیدم اما پایین نرفتم ووقتی صدای پای هانیه توی راه پله ها اومد از راه پله به داخل گریختم و از توی چشمی تصویر کج و معوجی دیدم که نفس نفس زنان شال البالویش را روی سرش درست می کردو به سمت پایین می دوید و بعد صدای گریه زن قاسمی تمام سکوت صبح رو درهم خورد کردو یک ساعت بعد هانیه شلپ شلپ مثل یک سرباز که از جنگ جهانی دوم با افتخار و کمی افسرده راه خانه در پیش گرفت و اینبار کمی شال البالویی عقب تر رفته بود و موهای مجعد ش دور صورتش را مثل جنگلی که دریاچه ای را در بر گرفته باشد احاطه کرده بود « پنج شنبه گریان » دانه های کنسرو لوبیا مثل گلوله های داغ مسیر خندق بلا را می سوزاند و پایین می رود یک نفر پایش را روی شانه های من گذاشته و انگار برای بغزی که دارد خفه اش می کند وگویی می خواهد خفه بشود ولی نگذارد یک جیغ زنانه بلند رهایش کند به چشمهایش التماس می کند که اشک نریزند و گلویش این سرب گداخته را بدون صدا بیرون دهد اما گلو همراهی نمی کند و صدا گاهی به زوزه ای دردناک از اعماق یک تن رنج کشیده بیرون میریزد و من برای بار صدم و شاید هم هزارم دلم می خواهد یک بار که یکی از این سگهای گرسنه راه ویرانه بالا را در پیش می گیرد تا زنی را با چند هزار تومانی از گرسنگی نجات دهد و بعد دوباره راه پله ها را در پیش بگیرد و سوار یابوی مدل بالایش شود و برود و شاید دوباره بیاید شب دیگر و من صدای چرخ های صندلی چرخ دار پیرمرد را بشنوم که با زبان لوته غر می زند و گاهی جیغ می کشد و داخل اتاقش می شود تا سگ گرسنه به لاف و لوفش برسد وبعد دوباره صدای گریه بی امان زنی می اید «جمعه سگی » از ظهر گذشته بود مهدوی افلیج مرد هانیه انقدر جیغ کشید تا از حال رفت من ایستادم و نگاهش کردم مرده کش ها امدند مهدوی که دیگر افلیج نبود را بردند وهانیه را زن قاسمی ومن را هم . شب هنوز صدای ناله می امد یکی از سگهای گرسنه را از دم در رانده بود به بهانه مرگ مهدوی افلیج ، من از پله ها بالا رفتم دو قدم به سمت در برداشتم اما به چهل و چند متری خودم برگشتم لاحاف اقام را روی سرم کشیدم و گذاشتم شکمم هی صدا دهد «شنبه مثل هر روز مثل دیروز» رد پای اقام روی میز چوبی زیر بارون کنار خیابون خیس خورد مش زری من را نفرین کرد و باز هم نفرین کرد و باز هم نفرین کرد انقدر که هر روز من نشستم توی تراس خانه چهل و چند متری ام و هی سگ های گرسنه امدند و اشک های زن روی شانه های من ریخت و ریخت تا دوباره دلم برای مداد سیاهم تنگ شد .
خم می شوم از طرح روی جلد می فهمم پاکت مربوط به مراسم چهلم طاهر باید باشد پاکت را روی میز رها می کنم بوی مریم می دهد کمی از میز فاصله می گیرم بازم هم بوی مریم می اید ساعت از نیمه گذشته توی تشک پنبه ای که مادر هفته پیش داده بود به ازیتا که وقتی داره میاد تا توی مراسم طاهر شرکت کنه برام بیاره غلتی می زنم چشمم می افته به پاکت طاهر که روی میز رها شده با خودم می گویم چه بوی مریمی می اید مرد گلفروش می گوید «گلها را خودتان انتخاب می کنید برای مراسم یا شخص خاصی می خواید ؟» با صدایی که خودم به زور متوجه می شوم می گویم « چهلم طاهر » بوی عطر گلها مشامم را نوازش می دهد و معده گرسنه ام مالش می رود می گویم «روبان مشکی یادتان نرود » مرد گلفروش به من نگاه می کند «می خواهید گلایل بگذارم ؟» ازیتا غر می زند « چقدر ترافیکه این چه خراب شده ای که تو توش زندگی می کنی ؟مریم گرفتی ؟ » دسته گل را روی صندلی عقب رها می کنم و در ماشین را اهسته می بیندم بوی عطر مریم فضای بسته ماشین را پر می کند با خودم می گویم « یادم باشد یاکریم هم ببرم » ازیتا می گوید «کاش سبد گل سفارش می دادیم حیف شد خودم باید به فکر می بودم چرا مریم گرفتی ؟» بعد انگار با خودش حرف بزند «مریم هم بد نیست چه فرقی می کند کی به گل نگاه میکند » به نیم رخ مینیاتوری ازیتا نگاهی می اندازم روسری ساتن مشکی انعکاس تیره ای روی پوست سفیدش ایجاد می کند طاهر می گفت « ازی دلم می خواد صورتت رو با اون مداد طراحی جویده شدم روی کاغذ بیارم ولی دستم به کشیدن نمی ره تو صورتت کشیدنی نیست دیدنیه » ازی لبخند می زد کمی سرخ می شد و از زیر نگاه طاهر فرار می کرد اما هیچوقت از نگاه های طاهر گله ای نداشت مثل گله هاش از فرخ وقتی با اون چشماش ازی رو زیر نظر می گرفت توی کوچه باریکه های پایین شهر ازی بازم غر می زنه و شکایت می کنه با صدای قران خونی سکوت می کنه بغض می کنه مثل اون موقع ها که زیر نگاه طاهر سرخ می شد سرخ می شه چشماش براق می شه رو بر می گردونه . علی رضا کنار اقا صادق در گوش هم پچ پچ می کنن سر کوچه بن بست که انتهاش خونه طاهربود ازی جای پارک پیدا نمی کنه اما غر هم نمی زنه علی رضا به سمت ما می دود با دست ازی رو راهنمایی می کنه تا بین دوتا ماشین پارک کنه ازی با صدای گرفته ای می گوید « ناصر باید پیاده بشی » حرفی نمی زنم از ماشین پیاده می شوم دسته گل را از عقب بر می دارم و در ماشین را بهم می کوبم منتظر می مانم تا ازی داد بزند اما صدایی نمی اید علی رضا با دستانی باز مرا در اغوش می کشد ازی از ماشین پیاده می شود و همه راه خانه طاهر را در پیش می گیریم پیرزن اهسته گام بر می دارد ازی زیر بغلش را گرفته وان دختر که نمی دانم همان دایی زاده طاهر است یا شایدم ان عمو زاده طاهر یا شایدم ....... ......با خودم می گویم «یا کریم یادم نرود و ان گلدان سفالی توی طاقچه » پیرزن سر می چرخاند من و علی رضا را که می بیند اشک هایش جاری می شود دختر سعی می کند کمی پیرزن را بالا تر نگه دارد چادرش روی سرش لیز می خورد چه خوب که ازی اهل چادر سر کردن نیست ازی دستی روی گونه اش می کشد و خیسی گونه هایش را با دست پاک می کند . سر مزار طاهر پیرزن به سنگ سفید زل زده دخترک کنار پیرزن روی زمین زانو زده ازی اما عینک مشکی به چشم دارد کمی قوز کرده و این پا وان پا می شود دخترک به زنی که سرش را کنار گوش پیرزن گرفته نگاه می کند اشاره می کند به طرف من و علی رضا وبعد به دیس چینی حلوا و خرماهایی که با دانه های سفید نارگیل پوشیده شده اند و من هر بار که انها را می بینم دلم مالش می رود زن چادرش را روی سر درست می کند دیس حلوا به دست به طرف من و علی رضا می اید . روی سنگ سفید مزار طاهر یک دسته گل مریم با روبان مشکی خودنمایی می کند علی رضا بیخ گوشم زمزمه می کند «انگار کس دیگه ای هم می دونسته طاهر گل مریم دوست داشته » گلهارا از روی مزار بر می دارم و با گلهای مریم که خریدم یکی می کنم گلدان سفالی را روی سنگ قبر می گذارم گلدان پر از گلهای مریم است که نیمی شان ذهن مرا با خود به ان کوچه باریک ان سوی شهر می برد که گاهی طاهر سر از انجا در می اورد شاید پیش کسی که می دانست طاهر عاشق مریم بوده است و همیشه دوشاخه توی ان گلدان گلی قدیمی اتاقش داشت که به قول خودش بداند فردا صبح لااقل برای اب دادن به گلهای مریم هم که شده باید از خواب بلند شود و هوس مردن نکند چون گلها توی گلدان از بی ابی ممکن است بمیرند قفس یاکریم خالی و ان شاخه خشکیده مریم چرا طاهر به هوای اب دادن ان شاخه گل تنها از خواب بیدار نشده بود »توی راه برگشت ازی من را سر چهارراه دوم چند کیلو متر مانده تا اپارتمان شصت و چند متری ام پیاده می کند تا زیر دانه های باران که هربار تنم را می لرزانند قدم بزنم تا گل فروشی سر خیابان کاج سوم فقط چند قدم دیگر مانده نگاه می کنم ازی رفته باشد . مرد گلفروش می گوید «می خواهید براتون گلایل بذارم معمولا برای مراسم ختم گلایل می برن » می گویم «نه من یک دسته گل مریم می خواهم با یک روبان مشکی » گلها حجم گلدان را پر کرده است و روبان مشکی از دسته گلدان سفالی که هرچه گشتم مشابه گلدان طاهر پیدا نکردم اویزان است قفس خالی یا کریم گوشه اتاق با خودم می گویم « چه بوی مریمی می اید »
سلام این و انکار نمی کنم که خداحافظی لازمه من اگر وقتی حالم خرابه با همه چیز خداحافظی نکنم باید بمیرم تا خودم وبه پایان برسونم از همه مرسی
«سلام شما با طاها صدر تماس گرفتید لطفا پیغام بذارید تا باهاتون تماس بگیرم مرسی» «سلام طاها می دونم خونه ای اما این که چرا جوابمو نمی دی رو نمی فهمم من منتظر تماست هستم » در ورودی اپارتمان پنج طبقه پارسیک با تقه ای باز می شود زن جوان پله هارو دوتا یکی می کند پاگرد طبقه اول را با حرکت چرخشی می گذراند روی پاگرد دوم کمی تعادلش را از دست می دهد و طبقه سوم و چهارم و پنجم در اپارتمان طاها نیمه باز است زن با دو دست در اپارتمان را به داخل هل می دهد و وارد می شود طاها روی کاناپه جلوی تلویزیون بدون هیچ عکس العملی با دست اشاره می کند به زن و او را دعوت به نشستن می کند زن نفس نفس می زند طاها مستقیم به صفحه تلویزیون نگاه می کند «خوب اومدی بعد از اون همه پیغام که دادی حالا اینجایی » توی چشمهای قرمز زن جوان زل می زند «بگو من گوش می کنم » زن با صدای لرزانی می گه «من نگرانت بودم کجا بودی » «نگران من ،من اگر نخوام کسی نگرانم باشه باید کی رو ببینم ،ها ؟» اشک های زن روی گونه هاش می لغزه واروم راه خودش رو پیدا می کنه طاها از روی کاناپه بلند می شه روی پا چرخی می زنه و اهسته به سمت اشپزخونه حرکت می کند «چیزی می خوری » زن با نگاه طاها رو دنبال می کند طاها منتظر جواب زن جوان باقی نمی ماند سیگاری اتیش می زند و بطری اب را از یخچال در می اورد دهانه بطری را با بی قیدی به دهن می چسباند و چند قلپ اب می خورد زن جوان به سیب گلوی طاها نگاه می کند که با هر قلپ اب بالا و پایین می شود نگاهی به کیف رو شونی اش می اندازد که بی توجه روی زمین کنار پا افتاده است و قطره ای اشک روی دستش می چکد و بند کیف را می گیرد و با یک حرکت گویی شی محترمی را رو کاناپه جا می دهد کیف را کنار خود می گذارد «من یک ساله که » «یک ساله که چی ؟ که منتظر منی اره باشه من ..........دیگه .........تورو .........نمی خوام دیگه واضح تر از این نمی تونم باهات حرف بزنم که تو بفهمی » « یادم نمی یاد تا حالا به من تو گفته باشی تا دیروز من ......» سرش را پایین می اندازد اشک امانش نمی دهد «دیدمش » «خوب زیارت قبول » دستهاش شروع به لرزیدن می کند طاها از کنار کاناپه می گذرد و به اتاق مجاور می رود زن جوان به گلهای سرخ توی گلدان نگاه می کنه انگار تازه متوجه شده باشه زیر لب می گوید «اینجا بوده » کمی بعد در اتاق خواب طاها باز می شه زن جوان اهسته و بی صدا اپارتمان را ترک می کند راه پله هارا بدون اینکه عجله ای داشته باشد طی می کند زیر لب می گوید زمین از رنگهای سرخ زمین از جاری یک رود زمین از گرمی خون تو جان می گیرد سیگاری اتش می زند و دود غلیظ سیگار را با همه قدرتش در هوا پخش می کند زمین از ان هوای خوب ازان هوای پاک زمین از حرم نفس های تو جان می گیرد دوباره پکی به سیگار می زند و زمزمه می کند زمین از خون تو زمین از ان نفسهای بریده زمین از رفتنت ارام می گیرد لبخند می زند عبور ماشین ها را نظاره می کند پلک می زند دستش را کمی بالا می اورد و به سرخی خون زل می زند دوباره پکی به سیگار می زند با خودش می گوید انقدر می ایستم تا روی شونه هام پر از برف بشه و بعد از سبکی این حجم سفید روی شونه هام سنگین می شم و فرو می ریزم « تسلیت می گم امیدوارم غم اخرتون باشه » زن شیون می کند طاها دو قدم عقب تر می رود و نادیا میان پارچه های سفید از میان حجم خاک صورت بی قید طاها را میان جمعیت می نگرد . نادیا با صدای زنگ ساعت تکانی می خورد یک ساعت گذشته اما طاها هنوز تماسی نگرفته است گوشی تلفن را بر می دارد شماره طاها را می گیرد «سلام شما با طاها صدر تماس گرفتید لطفا پیغام بذارید تا باهاتون تماس بگیرم مرسی » «من می دونم خونه ای این گوشی لعنتی رو بردار و به اندازه تمام بی غیرتیات غیرت کن و جواب من و بده » گوشی رو محکم روی میز می کوبد کمی از میز تلفن فاصله می گیرد رو پاشنه چرخی می زند و گوشی تلفن را با لگدی به طرف دیوار پرت می کند وتلفن خورد می شود و تکه های تلفن به اطراف پرتاب می شود نی سا از لای در اتاق نگاهی به بیرون می اندازد و دوباره پیش اسباب بازی هایش باز می گردد نادیا ورق های روی زمین ریخته را جمع می کند با خودش می گوید «حالم از این نوشته های بی خود بهم می خورد ورق ها را پاره می کند و دورن سطل زباله می ریزد ظرف هارا توی سبد ظرفی جا می دهد سبد کنار سینک ظرفشویی را درون سطل زباله خالی می کند تفاله های چایی روی تکه کاغذی سفید می ریزد نوشته است تکه های تلفن به اطراف پرتاب می شود .
|
درباره من![]()
یادم میادوقتی بلد شدم بنویسم همه انچه باید به یاد بیاورم را فراموش کرده بودم یادم میاد روزی که برای نوشتن از دلم رو کردم به ادمک هایی که نیستند اما هستند هستی خودم از یادم رفت ومن شدم ان تصویر مبهم از یک قاب عکس با صدای موشک و بمب از لای وهم و ترس به دنیا امدم وبعد شدم اینی که هستم
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبهفته اوّل دی 1388هفته چهارم آذر 1388 هفته سوم آذر 1388 هفته دوم آذر 1388 هفته چهارم آبان 1388 هفته سوم آبان 1388 هفته دوم آبان 1388 هفته اوّل آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 پیوندها
مرجان |